تبليغاتX
رسم روزگار

رسم روزگار

متن های رومانتیک

عشقهائی که جان دادن در کنارش آرزوئی شورانگيز است اما کدام معشوقی مخاطب راستين چنين عشقی تواند بود؟؟؟ اين عشقها همواره در فضای مهگران و جادوئی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسيقی و در روح ناپيدای هنرها و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهائی چشم براه آمدن کسی که ميدانند نمی آيد. راستی چرا عشقها حقيقی اند و معشوقها دروغ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط شیوا |


 

 

تقدیمی.......

 

اکنون از بارش باران خیس نخواهید شد

زیرا هر کدامتان سر پناهی برای دیگری خواهید بود

اکنون دیگر سرما شما را نخواهد ازرد

زیراهر کدام گرما بخش دیگری خواهید بود

اکنون دیگر تنهایی آزارتان نخواهد داد

زیرا هر کدام همدم و همراه دیگری خواهید بود

اکنون یه روحید در یک قالب

بروید و در کلبه عشق سکنا گزینید

و روز های با هم بودنتان را آغاز کنید

                        به امید آنکه در این جهان روزهایی دلپذیرو جاودانه در پیش داشته باشید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:56 توسط شیوا |


 

دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست

چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست!

روحی که یک بار سایه خدا را دیده باشد ، هرگز از اشباح ابلیسان نخواهد ترسید

خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.حيوانات را شهوت داد، بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل ؛ هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است ............

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:45 توسط شیوا |


 

چشات قشنگه نازنین گریه نکن

با اون چشا هیچ کسیو به غیر من نگاه نکن

تو رو خدا صدات لطیف دلبرم

بشین پیشم بخون برام

تنها می شم بدون تو من زنده به عشقت تمام

به این امید که آرزوم یه شب برآورده بشه

تو بشی یک کفتری که به سوی من پر می کشه

شبا اتاقمو واست پر از گل یاس می کنم

رو شونه های یخ زده ام دستاتو احساس می کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:41 توسط شیوا |


یه موج غم نشسته باز تو دریای چشای من

بارونیه هوای عشق یه بغضه تو صدای من

 بذار بمیرم ای خدا طاقت من تموم شده

 اونی که من می خواستمش نصیب دیگرون شده

نذار بیفته باز چشام تو اون چشای سیاهش

 که دلفریبه واسه من هر لحظه برق نگاهش

 ای خدا کاری کن که من اونو با یارش نبینم

 طاقت ندارم می دونی بهش حسادت می کنم

 سخته برام تحملش اون از کنارم بگذره

 منو نگاهم نکنه حتی به یادش نیاره

 اندوه این شکست تلخ هرگز نمی ره از یادم

 مثل پرنده تو قفس سودی نداره فریادم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:38 توسط شیوا |


 

 

قصد رفتن داری انگار عزیزم، خدا به همرات

لحظه ی آخر عشقه، عشق من فدای چشمات

نمی ره از یادم هرگز تصویر قشنگ اشکات

می ری ومی شکنه قلبم ،تو با این دل بد تا کردی

گفتی منتظر نمونم چون دیگه بر نمی گردی

عشق که این چیزا حالیش نیست تورو می خوام هر جا باشی

من دلم نازکه زود زود تنگ می شه پیشم نباشی

می خواستم به یکی دیگه دل بدم تا فراموش شی

نتونستم چون تو قلبم نمی گیره جاتو هیچ کی

رفتنت بهونه ای بود واسه گریه کردن من

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:33 توسط شیوا |


وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانایی می کنی

وقتی  احساس بی لیاقتی می کنی

وقتی احساس نا پاکی می کنی

وقتی احساس می کنی کسی نمی تواند

دردهایت را التیام بخشد

به یاد داشته باش دوست من خدا می تواند

وقتی احساس  می کنی قابل بخشش نیستی

برای شرم گناهایت به یاد داشته باش دوست من خدا می تواند

وفتی قکر می کنیهمه چیز پنهان است

و هیچ کس نمی توتند درونت را ببیند

به یاد داشته باش دوست من خدا می تواند

وقتی به بن بست میرسی و فکر می کنی

هیچ کس صدایت را نمیشنود

به یا داشته باش دوست من خدا می تواند

و وقتی فکر می کنی کسی نم تواند به تو واقعی درونت عشق بورزد

به یاد داشته باش دوست من خدا می تواند

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 13:39 توسط شیوا |


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:58 توسط شیوا |


 

کاش این جمله هیچوقت از یادمون نره ....آدمی چه خوب باشه چه بد باشه مسافره اگه يه روز شاد بودي آروم بخند تا غم بيدار نشه ، و اگه يه روز غمگين شدي آروم گريه كن تا شادي نااميد نشه هيچكي از رفتن من غصه نخورد هيچكي با موندن من شاد نشد وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت بغض هيچ ادمي فرياد نشد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:52 توسط شیوا |


نمی دانم تا به حال چند بار به دنيا امده ام .نمی دانم چند بار ازدور به پنجره اقامت نگاه کرده ام نمی دانم چند بار مرا صدا کرده ای .يادت هست. می خواستم با بهار برايت خانه ای بسازم کنار رودخانهای که از ماه سرچشمه ميگيردمی خواستم  با تو چراغی برای شبها ی بی کسی اطلسی هاروشن کنم می خواستم باتو که بوده ام از پلکانی بالا بروم که به خداوندمی رسید. يادت هست؟                                               

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:42 توسط شیوا |